ایجاد سایت نادر انتظام

By • سپتامبر 24th, 2013 • Category: چرا پرتوى از قرآن

روزیکه زلزله بوقوع میپیوندد ، همه دیوارها با تمامی استحکامشان فرومیریزند ، کوه ها با تمام عظمتشان از هم می پاشند ، خانه ها همه ویران می شوند ، آتشفشان میشود ، و خرمن ها میسوزند . و این انسان تنها مخلوقِ خلّاق ، با تمام قدرت خدادادیش بر پا میشود و ویرانه ها را از نو میسازد . اما

چه تجربه تلخ و کشنده ای بود ،در زلزله سحر گاهان چهار شنبه ۲۶ جون ۲۰۰۲ که پسرمان محمد هادی انتظام در یک سانحه اتوموبیل در شهر سندیاگو دعوت بازگشت به پیشگاه آفریدگار جهان هستی را لبیک و روح جوانش در سن ۲۸ سالگی به او پیوست . ما در میان شعله های آتشی گرفتار آمده بودیم که راه برون رفتی را در پیش رو نمی دیدیم. این تنها لحظه ایست که انسان برای آنچه را که از دست داده جایگزینی نمییابد ، آتش بر خرمن عمر افتاده و آب را نیز از سر چشمه بسته اند !! زمان به سنگینی مکان حرکت میکند . ثمره همه تلاش ها و امید ها و آرزو ها در جا و یک جا سوخته اند . چه باید کرد ؟ تسلیم شعله های آتش شدن و سوختن ؟ و یا عُروج بر آخرین پله نردبان ایمانی که یک عمر برای ساختنش ، تنها به پیشگاه او نیایش وستایش کرده ای ؟. ما غصه دار شدیم ، اما عزاداری نکردیم . از، او ، بپاس نعمتهایش تشکر، و ، او، را ستایش کردیم .

از سال ۱۳۵۰ که افتخار تشرف ، تلاوت ،تفکر و تدبر در قرآن کریم را نازل کننده این کلام نصیبم فرمود ،آرزو میکردم روزی فرا رسد تا پرتوی از زبان این عشق دو طرفه بین ،او ، و خودم را بر دیوار کلبه ای برسم یاد بود بنویسم . زیرا به ناتوانی قلمم برای نوشتن یک کتاب واقف بودم . در پسین روزهای آتش فشان سال ۲۰۰۲ در حالیکه دیدم

دیدم آتش بر خرمن افتاد، و باد بر آتش افتاد ، و آب را از سر چشمه بستند . دیدم آتش بر خرمن افتاد وباد بر آتش افتاد و آب را از سر چشمه بستند . دیدم روحم ،روانم ، آرام جانم میرود .دیدم او برعرشه کشتی نشسته ، و من در آبم ! دیدم او برتابوت و من در خاکم ! دیدم روحم ، روانم ، آرام جانم میرود .آنروز ، من ، داغ را در درون ، ما ، دیدم ، اما نسوختم .دیدم داغ را در درون ، ما ، اما نسوختم .

درآنروزها ، که میبایستی ،به خدا ، به خودم ، به خانواده ام ، به همباورانم ، به همکلاسی هایم، و به اطرافیانم نتیجه ایمان به او را بنمایانم ،باز هم از او مدد خواستم .این سخت ترین روز زندگی هر موجودی در زمین میباشد . سوزش این آتش فقیر و غنی ، باسواد ، بی سواد ، مرد و زن نمیشناسد . هم سوزاننده است و هم لذت بخش ؟! سوختنش از طبیعت آتش میآید . اما لذتش بیرون آمدن دست های خداوند است که از آستین شما بیرون میآمد ،دستهائی که هرکدام حامل سطل آبی بود ، بس سرد و گوارا ، و پاشان بر آن آتش .

یکی از این دست های زیبا ، دو دست شهرام بیدگلی دوست دوران کودکی پسرم بود ، که درست سر بزنگاه بسویم دراز شد ، و گفت شما نیاز به یک سایت دارید !! و، او این کلبه را بیاد محمد هادی همبازی دوران کودکیش بناکرد ، و گفت حالا هر چه که دل تنگت میخواهد بر دیوارهای این کلبه پسرت بنویس ! همیشه از او ،و، وفاداری در دوستیش به همه ما سپاسگذارم.

من قرآن را از قرآن آموختم ، اما آرزو میکردم روزی این افتخار را میداشتم تا از نزدیک با زیبا ترین شاگرد عامل به این کتاب ،سید محمود طالقانی آشنا شوم ،اما آنروز که من آزاد بودم او در زندان بود ، آن زمان که او آزاد شد من در زندان غربت و هر گز این دیدار میسر نشد و من بیاد او در زیر نام نازل کننده پیام ، بر سر در این خانه نام زیبای پرتوی از قرآن را از او عاریت گرفتم .

در این مانده بودم که در این دیار غربت به هنگام ورودتان به این کلبه به چه زبانی به شما خوش آمد بگویم ؟ ، که باز دست دیگری از غیب فرا رسید، و من این دستخط را مدیون دوست دیگر محمد هادی هستم ، از او نیز سپاس .

در بعضی موارد ، عده ای به دو مسئله درنحوه نوشتاری من ایراد میگیرند ، یکی این که چرا اسم افرادی را که بهر دلیل برای تو کاری کرده اند در نوشتارت ذکر میکنی ؟. جواب من این است که : این تشکر را نیز از قرآن فرا گرفتم . دوم اینکه ،چرا در یک سایت رسمی ؟ این طور خودمونی مینویسی ؟ .جواب ، میخواهم به آنها که سری به این کلبه میزنند بگویم که ، برای ورود به این وادی عشق و دوست داشتن ها کفش هاتون را در بیارید .

This is not A site , is your cottage , I want you to enjoy while you are here , and I thank you

از شما که با تشریف فرمائی خودتان به کلبه پسرم ،از من نیز احوالی میپرسید سپاسگذارم ، بیشتر ممنون و خوشحال میشوم که به هنگام خروج پیام تان را بوسیله پیک naderentezam@gmail.com در طاقچه کلبه بگذارید . مطمئن باشید با آب دیده دستهایم را میشویم و پیامتان را گشوده و با صدای بلند میخوانم. از برادرم کاووس انتظام که درتهیه مصالح سخت افزاری این بنا و نگهداری زمان بر کلبه هادی میکوشد ممنونم .

مطمئن باشید که ؛ من باشم یا نباشم دوستتان دارم ،و شما را در این کلبه ملاقات خواهم کرد.

شانزدهم ژوانویه سال ۲۰۱۴ . شهر لاگونانیگل ، آمریکا . نادر انتظام

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.